پشت پنجره نشسته ای، گرم و امن، کمی آنطرف تر برف می بارد و در دل شادمانیِ کوچکی داری. به اعماقِ دلت که سرک می کشی خرده شادمانی هایی پیدا می کنی که دل گرمت می کند. به سمت در حمله می کنی، قفل عرق کرده از بس شرم دارد از بسته بودنش! هوای سردِ تازه را می بلعی و چند ثانیه ای به کاجِ سفید و سبزِ حیاط خیره می مانی. لحظه ها نوشتنی و خاطرات ثبت کردنیست. در را که قفل می کنی به حال خود می نگری که در امنیتِ این شهرِ کوچک هنوز هم پارانویای قدیمت را حفظ کرده ای. کاش همۀ خصایصِ قدیمت را داشتی، آرام نهیبت می زند. بغض می کنی و صندلی، پشت میز جابجا می شود تا بنشینی و بنویسی "خاطرات امروز".
دلتنگی های اتفاقی را اضافه می کنی به خاطراتِ روزت. چشم می دوزی به درختِ کاجِ تزئین شده و دوباره شادمانیِ نه چندان کوچکی به سراغت می آید... شنبه باز متولد خواهم شد!
2 comments:
Tavallodet mobarak, ey dobare baaz motavalled!
salaam
Happy new year et bashe:)
tavalodetam meske boode mobaraka
shad bashi
Shirin
Post a Comment